محمد تقي جعفري

319

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

آمدن زن كافره با طفل شير خواره به نزديك مصطفى صلى الله عليه و آله و ناطق شدن طفل عيسىوار به معجزات رسول خدا ( ( 3220 ) ) هم از آن ده يك زنى از كافران سوى پيغمبر دوان شد ز امتحان ( ( 3221 ) ) پيش پيغمبر در آمد با خمار كودكى دو ماه زن را در كنار ( ( 3222 ) ) گفت كودك سلم الله عليك يا رسول الله قد جئنا اليك ( ( 3223 ) ) مادرش از خشم گفتش هى خموش كيت افكند اين شهادت را به گوش ( ( 3224 ) ) اين كيت آموخت اى طفل صغير كه زبانت گشت در طفلى جرير ؟ ( ( 3225 ) ) گفت حق آموخت وانگه جبرئيل در بيان با جبرئيلم من رسيل ( ( 3226 ) ) گفت كو ؟ گفتا كه بالاى سرت مىنبينى كن به بالا منظرت ( ( 3227 ) ) ايستاده بر سر تو جبرئيل مر مرا گشته به صد گونه دليل ( ( 3228 ) ) گفت مىبينى تو ؟ گفتا كه بلى بر سرت تابان چو بدر كاملى ( ( 3229 ) ) مىبياموزد مرا وصف رسول بر علوّم مىرساند زين سفول ( ( 3230 ) ) پس رسولش گفت اى طفل رضيع چيست نامت باز گو و شو مطيع ( ( 3231 ) ) گفت نامم پيش حق عبد العزيز عبد عزّى پيش قوم بىتميز ( ( 3232 ) ) من ز عزّى پاك و بيزار و برى حقّ آن كه دادت اين پيغمبرى ( ( 3233 ) ) كودك دو ماه همچون ماه بدر درس بالغ گفته چون اصحاب صدر ( ( 3234 ) ) پس حنوط آن دم ز جنّت در رسيد تا دماغ طفل و مادر بو كشيد ( ( 3235 ) ) هر دو مىگفتند كز خوف سقوط جان سپردن به بر اين بوى حنوط آن كه تعريفش شهنشه خود كند جامد و ناميش صد مروق بود ( ( 3236 ) ) آن كسى را كه معرّف حق بود جامد و ناميش صد صدق بود ( ( 3237 ) ) آن كسى را كش خدا حافظ بود مرغ و ماهى مر و را حارس شود ( ( 3238 ) ) اندرين بودند كاو از صلا مصطفى بشنيد از سوى علا ( ( 3239 ) ) خواست آبى و وضو را تازه كرد دست و رو را شست او ز ان آب سرد